تبليغاتX
رســــــــــوای دل
سوزم همچون گل، از سوداي دل ...دل، رسواي تو، من رســــواي دل

 

حتماٌ این داستان را بخونید... خیلی قشنگه....؛

 

(( زیباترین قلب ))

 

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در آن شهر دارد.جمعیت زیادی گرد آمدند.قلب او کاملاٌ سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی  زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند .مرد جوان،در کمال افتخار، با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت.ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمدوگفت:(( اما قلب تو به زیبایی ِ قلب من نیست.))؛

مرد جوان و بقیه ی جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند.قلب او با قدرت تمام می تپید،اما پر از زخم بود.قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود؛اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود.مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد...؛

مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت:(( تو حتماٌ شوخی می کنی ...قلبت را با قلب من مقایسه می کنی.قلب تو ، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.))؛

پیرمرد گفت:(( درست است ، قلب تو سالم به نظر می رسد ، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض

 نمی کنم. می دانی،هرکدام از این زخم ها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او دادم؛ من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام.گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار داده ام.اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند، گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند...؛

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام ، اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند.اینها همین شیارهای عمیق هستند.گرچه دردآورند، اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و ابن شیارهای عمیق را با تکه ای که من در انتظارش بوده ام، پر کنند...حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟))...؛

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود، به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود، تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم قلب مرد جوان گذاشت؛

مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود ؛ اما از همیشه زیباتر بود. عشق، از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود...؛

 

 

 

 

 

خدایا! ما اگر بد کنیم،تو را بنده های خوب بسیار است، تو اگر مدارا نکنی مارا خدای دیگر کجاست ؟

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 12:44  توسط دریــــا | 

 

 

سلام و دوصد سلام به همه عزیزان و همرهان خوبم ماهها گذشت و من دوباره آمدم. باز دلم هوایی شد هوای وبلاگ رو کرد کلی دلم تنگ شده برای همه اون عزیزانی که ماهها از اونها بی خبرم و بی خبرن از من،  راستی تا  یادم نرفته بگم که تاخیری من عذر موجه داشت اخه راستش یهویی شد یه کم خجالتم میاد بگم ولی خوب باید بگم که من تو این مدت نیومدنم مزدوج شدم یعنی ازدواج کردم باز هم خوشحالم که در کنار شما عزیزان هستم.

 

 

 

من متولد شدم تا روزی از این دنیا بروم تا آن روز چه سخت است زیستن...

 

نخستين بار غم را از غم چشم تو فهميدم

مني كه سال هاي سال از چشم تو ترسيدم

نگاهت راز باران بود ، عصر چشمهاي من !

براي درك تو باران شدم ، هر عصر باريدم

گزير و ناگزير چشمهاي تو ، غرور من

دليل اينكه قلبم را به چشمان تو بخشيدم

غزل را آرزو كردم ، نوشتم حرف باران را

و با مهتاب شب در تاب گيسوي تو پيچيدم

نبودي تا ببيني فصل ها در انتظار تو

چگونه هر شب پاييز تب كردم و لرزيدم

همان روزي كه رفتي سايه ها انكار من كردند

همان روزي كه در چشمان تو ترديد را ديدم

و حالا سال هاي سال بعد از تو من و دريا

من و اين مرگ در امواج ، مرگي كه پسنديدم

تو روزي باز خواهي گشت ، اما كي ؟ كدامين روز ؟

چرا اين يك سوال ساده را از خود نپرسيدم ... !؟‌

 

***********

 

... من كه اهل نفرين نبودم !‌ من كه تا حالا دل كسي رو نشكسته بودم ، اما
 مي دونستم تقاص دل شكستن ... نه ! نمي گذرم !

مطمئن باش ، برو

ضربه ات كاري بود

دل من سخت شكست

و چه زشت

به من و سادگي ام خنديدي

به من و عشقي پاك

كه پر از ياد تو بود

و به يك قلب يتيم

كه خيالم مي گفت :

تا ابد مال تو بود

تو برو ، برو تا راحت تر

تكه هاي دل خود را ، آرام

سر هم بند زنم ....

 

***********

 

كم كم دارد براي شما ترس برم مي دارد

درست است كه اين كوچه را

فقط براي سوت زدن هاي شما

خلوت كرده اند

اما يادتان باشد

زني كه پشت پنجره ايستاده

و با آن نگاه كج افتاده براندازتان مي كند

آن يك استكان چاي را

فقط براي سوزاندن لبهاي شما ريخته است

...

ديگر اعتماد را هم نمي شود

توي هيچ پرانتزي گذاشت

زمين پر از آدم هاي دست دوم است ....

 

********

 

کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت

ولی آهسته می گویم خدایا بی اثر باشد 

 

 

 

 

مرسی از نظراتتون دوستان  عزیز...؛

امیدوارم خوشتون اومده باشه...؛

خوش باشید...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 13:16  توسط دریــــا | 

 

 

پرسيدم...گفت:

 

پرسیدند : هنگام غروب , خورشید چرا زرد رنگ است ؟

گفت : از بیم جدایی .

خورشید , با همه ء درخشندگی در پایان هر روز, ناپدید می شود

 و جای خویش را به تاریکی می دهد ولی آفتاب عشق , جاودانه در آسمان دل

می درخشد و جان می بخشد و این روزی است که شبی بدنبال ندارد .

پرسیدم : عشق چیست ؟ گفت : آتشی است .

گفتم : مگر آن را دیده ای ؟ گفت : نه در آن سوخته ام .

عشق را با تمام وجود فریاد بزن تا به جهانیان ثابت کنی :

تمام مسیرها به سمت مشترک مورد نظر اشغال نمی باشد .

 

 

 

 

" عزیزانم سلام  "

 

شرمنده از اینکه اینهمه دیر اومدم

 

ولــــــــی .....

 

چه پر شتاب چه بی آمون می چرخه این چرخ زمون .......

پس بهتره که .......

با هم باشیم بی غم باشیم نه کوچیک و نه کم باشیم ...

مواظب باشید که ماهها میان و سالها میرن مراقب خودتان باشید ......

 

 

یک نفر در شب گم می شود

 

                                                یک نفر در دل خاک ..

 

یک نفر همدم خوشبختی هاست .

 

                                                یک نفر همسفر سختی هاست .

 

چشم تا بازکنیم عمرمان می گذرد

 

                                                ما همه همسفر یم

 

 

 

پس:

 

يادمان باشد  جواب کین را با کمتر از مهر و جواب دورنگی را با کمتر از صاقت ندهیم .

يادمان باشد باید در برابر فریادها سکوت کنیم و برای سیاهی ها نور بپاشیم .....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 10:26  توسط دریــــا | 

 

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه

 

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري باشه، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!.. زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو درياب!

 

 

                                              

 

 

É

 

بازي روزگــــار را نمي فهمم! من تو را دوســــت مي دارم. تو ديگـــــري را..... ديگـــــري مرا..... و همه ما تنهاييــــــم ...

 

 عمراً اینا رو بدونین  œ

 

1-     توماس اديسون از تاريکي وحشت داشت 2- صداي اردک اکو ندارد 3- چشمهاي شتر مرغ از مغزش بزرگتر است 4- مورچه ها نمي خوابند 5- الفباي مردم هاوايي 12 حرف دارد 6- کد کشور روسيه 007 است 7- اگر سر سوسک را قطع کنند براي چند هفته زنده  ميماند 8- ارتفاع برج ايفل در سرما و گرما بر اثر انقباض و انبساط 16 سانتي متر تغيير ميکند 9- آدامس توسط يک فرمانده جنگي اختراع شد

 

باید اعتراف کنم که منم نمیدونستم ولی خوب چه میشه کرد مهم اینه که الان میدونم ...................

 

راستی امروز هم جشن تولد اولین سالروز رسوای دل هست جا داره تشکر و قدردانی کنم از کلیه عزیزانی که تا این مدت با نظراتشون منو شرمنده خودشون کردند. رسوای دل یکسالگیش  رو مدیون شما عزیزان است . که با نظراتتون بهش قوت قلب میدادین. تا این راه را به پیش ببره .باز هم چشم به راه شما هستم.

 

دوستتون دارم اندازه یه کهکشون ، کهکشون نه بلکه به اندازه هفت آسمون.  بهاری باشید و آسمونی.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 13:53  توسط دریــــا | 

  ˜تاريخچه ولنتاين  ˜

روز ولنتاین شاید روزی ولنتاین شد که رومی ها در 15 فوریه هر سال جشن لوپرکالیا را برگزار میکردند

آنها عقیده داشتند الهه لوپرکالیا، گله های چوپانان را از شر گرگان گرسنه حفظ میکند. در مراسمی که برای بزرگداشت این الهه برگزار می کردند، دختران رومی نام خود را روی برگه ای می نوشتند و در جعبه مخصوص می انداختند، پسران از داخل جعبه، اسمی بیرون می کشیدند و برای یکسال با آن دختر دوست می ماندند. این دوستی معمولا به ازدواج منجر می شد.

پس از رواج مسیحیت، این آیین خرافاتی به مراسم روز "سنت ولنتاین" تغییر نام داد، اما همچنان قرعه کشی اسم ادامه داشت.

در تاریخ، هفت مرد با نام "سنت ولنتاین" وجود دارند.یکی از آنها، قدیسی است که در قرن سوم میلادی و زمان پادشاهی کلادیوس دوم زندگی می کرده است. وقتی کلادیوس تصمیم گرفت سپاهی عظیم تشکیل دهد، عده ای از مردان ترجیح دادند در کنار خانواده خود باشند و از دعوت کلادیوس برای پیوستن به سپاه استقبال نکردند. این موضوع کلادیوس را به خشم آورد به نحوی که ازدواج را ممنوع کرد و با باطل اعلام کردن نامزدی ها، قصد داشت دلبستگی مردان به خانواده هایشان را کم کند. سنت ولنتاین، اما، با این اقدام مخالف بود و آن را غیر منصفانه می دانست، به همین دلیل مخفیانه، دختران و پسران را به عقد هم در می آورد. کلادیوس هنگامی که از این موضوع با خبر شد، دستور قتل ولنتاین را صادر کرد. به این ترتیب سنت ولنتاین روز 14فوریه اعدام شد و دوست دارانش جسدش را در باغ کلیسایی در شهر رم به خاک سپردند.

در روایتی دیگر سنت ولنتاین که به خاطر کمک به مسیحیان، به زندان افتاده بود، در آنجا، عاشق دختر زندانبان میشود. کلادیوس دستور اعدام او را در 14 فوریه سال 269 میلادی صادر می کند. سنت ولنتاین، پیش از اعدام شدن، نامه ای عاشقانه برای دختر زندانبان می نویسد، با این امضا :

                                            از طـــــرف ولنتـــاین تــــو.

به گواهی کتاب تاریخ تمدن( اثر ویل آریل دورانت)، سنت ولنتاین حامی عشاق بوده است، بطوریکه در سال 496، گلاسیوس، پاپ اعظم، 14 فوریه یعنی روز اعدام شدن سنت ولنتاین را روز عشاق تعیین کرد و نام آن را ولنتاین گذاشت روزی که پیغام های عاشقان رد وبدل میشود.

¯سنت ها و اعتقادات قدیمی:

در اروپا 14 فوریه را روز جفت گیری پرندگان می دانند. در انگلستان تعدادی از کودکان با پوشیدن لباس بزرگ تر ها از خانه ای به خانه می رفتند و شعری در ستایش سنت ولنتاین می خواندند.

در فرانسه، پسران اسم معشوقه خود را روی بازوی لباسشان می نوشتندتا به همه بگویند: از حس من آگاه شوید! در بعضی دیگر از کشور های اروپایی، دختران جوان لباسهایی را که در روز ولنتاین از پسران هدیه گرفته بودند، نگاه می داشتند که این به معنی پاسخ مثبت به در خواست ازدواج بود.

داستان هایی هم درباره این روز وجود دارد. اینکه اگر سینه سرخ از بالای سر دختری عبور کند او با یک ملوان ازدواج میکند و اگر گنجشک عبورکند، همسرش مرد فقیری میشود و اگر آن پرنده سهره طلایی باشد، آن دختر با مردی پولدار ازدواج خواهد کرد.

¯سمبل ها و نشانه ها:

نوار و روبان قرمز:به زمانهای قدیم بر می گرده که شوالیه ها هنگامی که عازم جنگ بودند؛ نوار و یا روسری از معشوقه خود دریافت می کردند و آنرا به یادگار با خود میبردند. الهه عشق: یک الهه اسطوره ای است که او را پسر ونوس می دانند و این نام به لاتین به معنای آرزو طلب و درخواست است.پسری کوچک و عریان با دو بال و لبخندی موزیانه و یک تیر و کمان. و هر گاه تیر خود را به سمت قلب کسی نشانه بگیرد او عاشق می شود.

و همچنین گل رز که بی شک مشهورترین گل است و بیان کننده عشق که در بیشتر اوقات به صورت ناشناس فرستاده می شود.

 

¯ولنتاین از نوع چینی!

در چین افسانه ای خاص وجود دارد که نمادی از عشق است و با روز ولنتاین یکی است، هفتمین روز از هفتمین ماه در تقویم چینی( برابر با 14 فوریه میلادی) به نام Qi Qiao Jie نامگذاری شده است. روایات زیادی در مورد این روز وجود دارد. بکی از این روایات مربوط به الهه بهشت و هفت دختر اوست، که برای آبتنی به زمین می آمدند، و در یکی از روزها گله داری به نام Niu Lang لباسهای آن ها را بر میدارد.الهه و هفت دختر برای پس گرفتن لباس هایشان تصمیم میگیرند، زیباترین دختر را که کوچکترین هم بود نزد گله دار بفرستد، هنگامی که این یکدیگر را میبینند، عاشق هم میشوند. الهه بهشت به این دو اجازه می دهد، سالی یکبار در هفتمین روز از هفتمین ماه تقویم چینی، یکدیگر را میبینند و در این روز پرنده ای از بال خود پلی می سازد،تا دختر بهشت از آن عبور کند و معشوق خود را ببیند.
روز ولنتاین ابتدا فقط در کشور روم رواج داشت اما کم کم به تمام کشور های اروپایی منتقل شد و با برگزاری مراسم در کشور های اروپایی و آمریکایی، می بینیم که این روز جهانی شده است.

˜

۲۵ یا 26 بهمن روز  ولنتاین(والنتاین - Valentine ) است. روز عشق یا روز عاشق ها! شاید بد نباشه شما هم در این روز به کسانی که دوستشان دارید هدیه ای بدهید! خیلی مهم نیست که چرا این روز، یا چرا نام ولنتاین، شما به هر مناسبتی می توانید دوستان و عزیزان خود را خوشحال کنید، ولی در روزی که همه به یکدیگر هدیه می دهند، شما هم محبت را مزه کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 12:2  توسط دریــــا | 

درون کوچه قلبم چه غمگینانه میپیچد صدای تو که میگفتی به جز تو دل نمیبندم فریب وعده هایت را ندانستم ولی اکنون به یاد وعده های تو میان گریه میخندم برو دیگر که دل از غم رها کردم خداحافظ که دیگر بر نمیگردم تو بودی آسمان من ..غمت همسایه قلبم ولی خورشید چشم تو به بام دیگری سر زد قسم پر سوز پنهانم تو را دیگر نمیخواهم که از باغ دو چشم تو پرستوی دلم پر زد در آن غمگین غروب سرد تو از شهرم سفر کردی نگاهم در افقها مرد و من افسوس میخوردم شیار گونه هایم را گل اشکم نوا

 ********

روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم...... تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست تنهائي را دوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند اما از روزي که تو را ديديم نوشتم ازتنهائي بيزارم

 

********

 

 

********

 

شب از نيمه گذشت و ديده باز است / چرا امشب شبم دور و دراز است / وضو كن با سرشك چشمم اي دل / كه امشب فرصت راز و نياز است / دريغا چشم بينايي ندارم / بجز درگاه تو جايي ندارم / اگر رد مي كني رد كن ولي من / بجز درگاه تو جايي ندارم

********

اي دوست دلت هميشه زندان من است آتشكده عشق تو از آن من است آن روز كه لحظه وداع من و توست آن شوم ترين لحظه پايان من است

********

مي دونيد فرق يه آدم شكست خورده توي عشق با يه آدم شكست نخورده چيه . . . . . . . . هيچ فرقي ندارن جفتشون احمق بودن كه عاشق شدن

********

زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست

********

مي کشم طرحي زعشق بر بوم دل مي زنم رنگي قشنگ رنگي زدل رنگ عشقم آبي نيلوفري است رنگ زيبايي زدم بر روي دل

 

********

 

کساني که تو را دوست دارند دوست بدار و کساني که تو را دوست ندارند هم دوست بدار چون ممکن است آنها تغيير کنند

********

عشق چون اتش است که پنهان نمی ماند; زیرا هرچه عاشق در راز پوشی بکوشد,باز نگاه دو دیده اش از راز ضمیر خبر میدهد

********

ديروز و فردا مرا فريب دادند........ديروز با خاطراتش و فردا با وعده هايش.......وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود

********

با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند

********

وقتي زندگي صد دليل براي گريه کردن به تو مي دهد تو هزار دليل براي خنديدن به او نشان بده

********

اگه يه روز نتونستي گناه كسي رو ببخشي از بزرگي گناه اون نيست از كوچكي قلب توست

********

تو آسمون دنیا هر کسی ستاره ای داره چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره.

********

آینده از آن کسانـی است که به زیبایــی رویاهایشان ایمان دارند.

********

آدمي، همه چي از يادش ميره، جز يادش که هميشه يادشه.

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 10:54  توسط دریــــا | 

فرارسیدن شب چله و یلدا بر شما ایرانیان خجسته و فرخنده باد!

 

                                                       

 

 

یلدای ایرانی، شبی که خورشید از نو زاده می شود

 

یلدا در افسانه ها و اسطوره های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می شود.

 

شـــب یلــــــــــــــدا

 

تـــو کجـــــــــــايی شــــب يلـــدا

مـــــــن بـــه انتظــارم ايـــــــنجا

تــــو کجـــــايی شب ســـــاقــــی

شـــــب عشـــق و شـــــب راوی

تــــــو کــجايی عشـــق شـــــبانه

شـــــــب شــــــاعر و تـــــــرانه

تو کـــجايی شب شعـر عاشقونـه

تو ستاره چشمک های بی بهونه

تو کـــــجايی شــــــــب يـــــــلدا

شـــــــــــب شــور و شب شبـها

 

شب يلدا

 

شب يلدا يا «شب چله» شب اول زمستان و درازترين شب سال است. و فرداي آن با دميدن خورشيد، روزها بزرگ تر شده و تابش نور ايزدي افزوني مي يابد. اين بود که ايرانيان باستان، آخر پاييز و اول زمستان را شب زايش مهر يا زايش خورشيد مي خواندند و براي آن جشن بزرگي بر پا مي کردند.

 

اين جشن در ماه پارسي «دي» قرار دارد که نام آفريننده در زمان قبل از زرتشتيان بوده است که بعدها او به نام آفريننده نور معروف شد،همان که در زبان انگليسي "day"خوانده ميشود.

  

يلدا و جشنهاي مربوطه که در اين شب برگزار مي شود،يک سنت باستاني است.يلدا يک جشن آريايي است و پيروان ميتراييسم آن را از هزاران سال پيش در ايران برگزار مي کرده اند.يلدا روز تولد ميترا يا مهر است.اين جشن به اندازه زماني که مردم فصول را تعيين کردند کهن است.

نور،روز و روشنايي خورشيد،نشانه هايي از آفريدگار بود در حالي که شب ،تاريکي و سرما نشانه هايي از اهريمن. مشاهده تغييرات مداوم شب و روز مردم را به اين باور رسانده بود که شب و روز يا روشنايي و تاريکي در يک جنگ هميشگي به سر مي برند.روزهاي بلندتر روزهاي پيروزي روشنايي بود درحالي که روزهاي کوتاه تر نشانه اي از غلبه تاريکي.

 

براي در امان بودن از خطر اهريمن،در اين شب همه دور هم جمع مي شدند و با برافروختن آتش از خورشيد طلب برکت مي کردند.

 

 از منابع رومي مي دانيم که پيران و پاکان به تپه اي رفته ، با لباس نو و مراسمي از آسمان مي خواستند که آن «رهبربزرگ» را براي رستگاري آدميان گسيل دارد و باور داشتند که نشانه زايش آن ناجي ، ستاره ايست که بالاي کوهي به نام کوه فيروزي- که داراي درخت بسيار زيبايي بوده است، پديدار خواهد شد. و موبد بزرگ براي اين موضوع دعايي مي خوانده که قسمتي از آن هنوز در کتاب بهمن يشت بر جاي مانده و اين گونه است :

 

 آن شب که سرورم زايد

 

نشانه اي از ملک آيد

 

ستاره از آسمان ببارد

 

هم آنگونه که رهبرم در آيد

 

ستاره اش نشان نمايد

  

 

ظاهرا پس از مسيحي شدن روميان، سيصد سال بعد از تولد عيسي مسيح، کليسا جشن تولد مهر را به عنوان زادروز عيسي پذيرفت، زيرا، موقع تولد او دقيقا معلوم نبود. ازين روست که تا امروز بابانوئل با لباس و کلاه موبدان ظاهر مي شود و درخت سرو و ستاره بالاي آن هم يادگار مهري هاست،

 جالب اين است که يلدا کلمه ايست سرياني به معناي تولد و به گفته ابوريحان آن را شب زادن ترجمه کرده اند.

  

 آيين شب يلدا يا شب چله، خوردن آجيل مخصوص ، هندوانه، انار و شيريني و ميوه هاي گوناگون است که همه جنبه نمادي دارند و نشانه برکت، تندرستي، فراواني و شادکامي هستند. در اين شب هم مثل جشن تيرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روي پوکي و يا پري آن، آينده گويي مي کنند.

 

اولین یلداتون نیست آخریش هم نباشه !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 8:29  توسط دریــــا | 

 

! حرفای يادگاری !

 ای كاش در دل ذرّه ای شور و نوا بود

 احوال ما با حالت دل هم صدا بود

ای كاش شوره عشق در ما كم نمی شد

 اين نامرادی شيوه مردم نمی شد

ای كاش رنگ شهر، بازيم نمی داد

در تنهايی  ياد تو مرا بر باد می داد!

******

كاش در دهكده عشق فراواني بود

توي بازار صداقت كمي ارزاني بود

كاش اگر گاه كمي لطف به هم مي كرديم

مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود!

******

ميزي براي كار

كاري براي تخت

تختي براي خواب

خوابي براي جان

جاني براي مرگ

مرگي براي ياد

يادي براي سنگ

اين بود زندگي!

******

كو اون همه شعراي عاشقونه

كي بود بهم ميگفت سلام بهانه

از چشم من افتادي نازنينم

دوس ندارم ديگه ترو ببينم

اگه دلت همين حالا بشكنه

بهتر از اواره گياي منه!...

******

سلام كسي كه تو دلم درخشيد

من ديگه دوستت ندارم ببخشيد

من واسه اون كسي كه دوست ندارم

نمي تونم شاخه گل بيارم

بين تو و اون روزا كلي فرقه

تو اسمونت پرِ رعد و برقه

نه مهربوني، نه واسم ميخندي

هر دري رو من ميزنم ميبندي؟

******

                 من كسي رو ميخوام كه عاشق باشه

اول و اخرش شقايق باشه

من كسي رو ميخوام كه نيس مث تو

پشيمونم دوست ندارم برو

پشيموني گر چه نداره سودي

خوب شد كه فهميدم بدي به زودي!

 

******

 

برگ ،از درخت خسته ميشه

                                      پاييز، همش بهونست!

 

******

 

وقتي كه بن بست غربت

سايه سار قفسم بود

زير رگبار مصيبت ، بي كَسي تنها كَسم بود!

******

دوباره بهار مي ياد و باز همون حرف هميشه

اگه دل خوشي نباشه هيچ كجا بهار نمي شه!

******

خنده ات پيرايش اين لحظه هاست
گر بخندي لحظه ام از غم رهاست
نازنينم  ,    آتشين    لبهاي    تو
روشني بخش شب اين غمسراست
گر به لب هايت  شکوفد  خنده اي
لحظه ي  پژمردن  غم هاي  ماست
فاتح   دلها   بود  ,   لبخند    تو
شادي  ام   مديون  لبخند  شماست

 *******               

ساده ميگويم که قلبم جاي توست
در سرم , در خاطرم  رويای توست
ساده  ميگويم , دلم ماواي توست
واله از چشمان پر غوغاي توست
ساده ميگويم, بدان در پاي توست
اين تنم,کين گرميش,گرماي توست
ساده ميگويم که تا چشمم به توست
مدهش  اين  قامت  والاي  توست

 

******

گفتم اي عشق بيا تا كه بسازي مارا

يا نه ويرانه كُني ساخته هاي مارا

گفتم اي عشق چه بر روز تو آمد امروز

كه به تشويش سپردي شب عاشقها را

حيف از آن روز كه بي عشق به شب آوَرديم

اي عشق ، كاش خورشيد تو آغاز كند فردا را

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 12:16  توسط دریــــا | 

 

 

تنـــــــــــــــها بودن

 

 

 

بهتر از گدایی

 

 

 

عشـــــــــق است

 

 

 

 

 

 

 

 

ای دل تنها چیه چشم انتظاری

 

 

                             باز یک لحظه یک دم اروم نداری

 

 

 

 

سلام به همه عزیزانم  من بازم دیر کردم اون هم چه دیر کردنی  تو پست قبلی اومدم عذرخواهی کردم باز

 

 هم عذر  منو پذیرا باشید. ...... نمیدونم روزی میرسه که بتونم جبران این  همه محبتهای شما رو بکنم

 

یا نه .... بعد از مدتها آپ کردم فقط این جمله به یادم اومد

 

 

«« طاعات و عبادات همه شما قبول درگاه حق التماس دعا »»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 5:17  توسط دریــــا | 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه عزیزان  همه خوشگلهایی که تو اییییییییییییییییییییین همه مدت منو با نظراتشون شرمنده روی ماهشون کردن. راستش  تو این مدت طولانی درگیر یه سری کارای شخصی بودم یه دفعه انگار یه سنگی به سرم بخوره فهمیدم که واااااااااااااااااااااااااااااااااای رسوای دل داره فسیل میشه اونوقته که بیان و ببرنش موزه باستانی .  این بود که فکر کردم بد نیست یه دستی به سرو روش بزنم .

میدونم حق دارین خیلی وقته حتی فرصت نداشتم به خونه دلتنگیهای شما بیام و ................. باشه باشه من تسلیم حتما میام و از دلتون در میارم.

 

 

ثانيه ها را بنگر كه چه محزون  

 

موسيقي تنهايي را مي نوازند

  

 

بهشت سرد نگاهت چقدر مبهم بود

                                  و گريه ات، كه دگر خود دليل محكم بود

      

 

 

بهشت سبز دلم؛  بي تو اي سرا پا درد

       تنور داغ عطش خانه جهنم بود

 

شبي كه خسته تر از سايه آمدي،  ديدم

كه رد حادثه در چهره ات مجسم بود

 

واشك

آي دمش گرم ، اين عصاره درد

 

 

به روي زخم عميق دل تو مرهم بود

 

مرا به دست غرورت سپردي ورفتي

شبي كه بارش باران مدام نم نم بود

 

كاش ..

مي ماندي

و اكنون دلم نواي خوش تري مي نواحت

 

 

 

تا زنده ام، هستي، كجا؟

درِ  آبادي بعد از تو هميشه خراب دل

در خاطر و در ياد بعد از تو هميشه تنهاي دل

مهم نيست كه اكنون دلت

به هواي كسي ديگر مي تپد

مهم آن است

كه من براي هميشه تنهايم

 

       آن هم فقط به خاطر تو

                                  اي كاش مي فهميدي .....

 

 

                 

                   **************************

 

 فرشتگان از خدا پرسیدن: خدایا تو که بشر رو انقدر دوست داری چرا غم را آفریدی ؟ خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفریدم چون این مخلوقه من تا غمگین نباشه به یاد خالقش نمی افته

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 19:53  توسط دریــــا | 

 

می نویسم از تو !

                       از تو ای شادترین ای تازه ترین

نغمه عشق ...

تو که سرسبزترین منظره ای

                       تو که سرشارترین عاطفه را

نزد تو پیدا کردم .

و  تو که سنگ صبورم بودی

در تمام لحظاتی که خدا

شاهد غصه و اندوهم بود ..

به تو می اندیشم !

                                به تو می بالم !

و از تو میگیرم

هر چه انگیزه درونم دارم .

از تو میگیرم.

من شباهنگام

آن دم که تو را نزد خود می بینم

بهترین آرامش

برترین خواهش واحساس نیاز

در دلم می جوشد ...

روزها می گذرد !

عشق ها رو به خدایی شدن است

رو به برتر شدن از هر حسی

که در این عالم خاکی پیداست

دوستت می دارم !

از همین نقطه خاکی ...

تا عــــرش

دوستت می دارم

از زمین تا به خـــــدا ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 11:41  توسط دریــــا | 

آخرین فرصت

 

مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمدو گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟


او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديداما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كردو از سمت ديگري عبور كرد.

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروتا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد.

 

سلام به همه به شما به عزیزی که هم اکنون در حال خوندن این پست هست. آره مهربونم با توام امیدوارم که دنیا همیشه به کام باشه.

 

نمیدونم تا چد از این داستان خوشتون اومد من به شخصه باید بگم که واقعا لذت می برم وقتی این داستان رو میخونم. و باید بگم که یه جورایی آدم رو به خلوتکده خودش میبره به گذشته ها به آینده که هنوز نیومده . به نظرم نباید از این جور داستان ها  و یا حتی رمان  به سادگی یک دور خوندن گذر کرد.  هممون میدونیم و ایمان داریم که وقایع و  حادثه هایی که حتی دیروز چه خوشایند و چه ناخوشایند  گذشت همه و همه تجربه ای است برای امروز و فرداهای ما.

 

اینو حتما همه شنیدین که میگن : گذشــــته هاست که آینــــده رو میسازه

 

                          

                          **بد نیست اگر کمی به هم فکر کنیم **

**در بحبوحه خنده به غم فکر کنیم **

 **بد نیست اگر خانه ما سیمانی است **

**به خشت و گل و نفوذ نم فکر کنیم  **

 ** هر وقت زیادمان دلی میشکند **

** بد نیست که یک لحظه به کم فکر کنیم **

**من  عاشق و تو هر که در این عصر غریب **

** بد نیست اگر کمی به هم فکر کنیم **

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 19:6  توسط دریــــا | 

   بسم الله الرحمن الرحيم

 

با سلام خدمت تمامی عزيزان  و عزادارن اهل بيت عليهم السلام.

 

اول از همه شهادت بانوی عالمين ام ابيها حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها را به امام زمان عليه السلام و بعد به تمامی دلسوختگان اهل بيت تسليت عرض می نمايم.

 

 

 ای مدينه ای ديار فاطمه ** ای بقيع تو مزار فاطمه **

ای مدينه شهر طاها شهر نور *** آشنا با روز گار فاطمه ***

هان بگو با من چرا گرديده است *** کوچه هايت شرمسار فاطمه ***

در دفاع از عشق.بازوی کبود *** شد مدال افتخار فاطمه ***

با هجوم سنگدلها شد خراب *** بيت الاحزان سايه سار فاطمه ***

تا دم آخر حمايت از علی *** بود اين تنها شعار فاطمه......

 

**********

فاطمه فاطمه است.

. . . نمي‌دانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟
خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن مي‌گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه‌ سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده‌اند.
هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌هاي مريم را بيان كرده‌اند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه‌شان را به كار گرفته‌اند.
هزار و هفتصد سال است كه همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي‌هاي اعجاز‌گر كرده‌اند.
اما مجموعه‌ گفته‌ها و انديشه‌ها و كوشش‌ها و هنرمندي‌هاي همه در طول اين قرن‌هاي بسيار، به اندازه‌ اين كلمه نتوانسته‌اند عظمت‌هاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است”.
و من خواستم با چنين شيوه‌اي از
فاطمه بگويم. باز درماندم:
خواستم بگويم،
فاطمه دختر خديجه‌ي بزرگ است.
ديدم
فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه
فاطمه دختر محمد (ص) است.
ديدم كه
فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه
فاطمه همسر علي است.
ديدم كه
فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه
فاطمه مادر حسين است.
ديدم كه
فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه
فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه
فاطمه نيست.
نه، اين‌ها همه هست و اين همه
فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است . . .

 

 

این مطلب از  کتاب "فاطمه فاطمه است " اثر معلم بزرگوار دکتر علی شریعتی  برگرفته شده بود  ، که با نثری بسیار زیبا در وصف بانوی بزرگوار عالم حضرت فاطمه ی زهرا به نگارش در اومده .. البته با وجود زیبایی های  این نوشته ...باز هم نمیشه به همین مطلب در شناخت این بانوی بزرگوار اکتفا کرد . شاید با خوندن متن کامل کتاب فاطمه فاطمه است و سایر منابعی که  بزرگان در مورد این بانوی مقدس نوشتند  بشه کمی با ویژگی های  وجودی این بزرگوار  آشنا بشیم و پی ببریم که ... چرا ،

 فاطمه فاطمه است؟

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 20:45  توسط دریــــا | 

 

 ******

 

 

من اندر كوچه « صغري » را نظر كردم !

به ناگه مادرش از انتهاي كوچه پيدا شد،

من احساس خطر كردم

از آنجا با دلي غمگين

به صد حسرت، گذر كردم !

 

***

هلا، اي مادر صغري !

 

منم، من شاعري احساس مند از خطه تهران !

 

منم بيچاره اي از نسل بابا طاهر عريان!

منم آواره اي مفلوك و سرگردان!

براي خواستگاري آمدستم، هاي!

به روي بنده در بگشاي

بيا اين شعر پر احساس را از دست من بستان

مرا با مهرباني پيش خود بنشان !

پسرهاي تو، ديشب بنده را بر تير برق كوچه بربستند

به گرد بنده بنشستند

به جرم خواستگاري، هفت دندان مرا با مشت بشكستند !

به پاي چشم من، نقشي كه مي بيني

خدا داند كه بادمجان كرمان نيست !

حريفا ! جاي مشت است اين !

به پاي لنگ و چشم لوچ من بنگر

مگو « نچ، نچ »، مكن حاشا

هلا، اي مادر صغري !

بيا نزديك، در بگشا!

***

 وزير ازدواجا ! بنده اين جا، گشتم از اندوه، جزغاله!

وزيرا ! بنده هستم نوجواني سي، چهل ساله!

من اندر حسرت شيرين صغري، همچو فرهادم

من اكنون ساكن ويرانه هاي باقر آبادم

- مريد مير « داماد »م ! -

ندارم خانه اي، كاري، زميني، ثروتي، چيزي

درون ميز گرد هفته ات، يك شب

بيا، بنشين قضايا را به مخلص، خوب حالي كن

به مثل پيش از اين ها، ماجرا را ماستمالي كن!

 

كه من آن سان كه مي بينم

ز كارت بوي توفيقي نمي آيد!

- تو با باباي صغري، گاو بندي كرده اي شايد!-

***

هلا، اي شيشه بر، برگو كجايي؟ هاي؟

گرفتم انتقام آن كتك ها را

بكن شادي كه من ديشب

شكستم شيشه هاي خانه باباي صغري را!

  

 

  ************************ 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 12:28  توسط دریــــا | 

 

 

 دلا امشب سفر  دارم

                    چو سودایی به سر دارم

                                 حکایتهای پر شرر دارم

                                               چه بزمی با تو تا سحر دارم

 

 به پرواز آسمان عشق

                  چه خوش رنگی بال و پر دارم

                                   ز صحرای بی کران عشق

                                                  سفرهای پر خطر دارم

 

می ترسم از فتنه طوفان

                  دلی چون دریای خزر دارم

                                   به بی تابی قلب عاشقان

                                                 پیامی از شمس و قمر دارم

 

دلا امشب سفر  دارم

                   چو سودایی به سر دارم

                                     حکایتهای پر شرر دارم

                                                      چه بزمی با تو تا سحر دارم

 

من امشب با خـــدای خود

                       مناجاتی دگــــــــر دارم

                                       نیایشها به درگاهــــش

                                                       از این شور و شرر دارم

 

ز لطف بیکـــــــــران او

                           تشکــــــــــرها کنم اما

                                               شکایتها به درگاهش

                                                           ز سودای بشر دارم

 

می ترسم از فتنه طوفان

                         دلی چون دریای خزر دارم

                                   به بی تابی قلب عاشقان

                                                پیامی از شمس و قمر دارم

 

 دلا امشب سفر  دارم

                           چو سودایی به سر دارم

                                       حکایتهای پر شرر دارم

                                                     چه بزمی با تو تا سحر دارم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 12:38  توسط دریــــا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سکوت عشق
سکوت حقیقت است
فریاد است
سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و ببین که این بغض بی صدای من
اعتراف
به عشق همیشگی توست

پیوندهای روزانه
زمزمه های در سکوت شب (دایی محسن)
عاشقانه (کوهسارعزیز)
کوچه پس کوچه های قلبم (قاصدک عزیز)
شب نیلوفری (پاییز عزیز)
آخرین صدای قلبم (داش ساقی )
عاشق دلداده (عسل عزیز)
پرنده مسافر (امیر حسین)
جزیره (محمدرضا)
سرزمین دور (علــــی)
فرصتی برای نوشیدن یه چای داغ (حمیـــد)
دختر نقاش (یکتاجون)
تنها بهانه ام تویی (آریــــن)
عشقولانه (حسیـــن)
چفیه یعنی عشق (گمنــــام)
محبت که گناه نیست (وحیـــــد)
تنهاترین تنها کس تنهایی ام ( امیر )
منتظران و عاشقان آقا (یه منتظر)
آهنگ سازان کامپیوتری و نرم افزاری (علی)
یگانه عاشق تنها (رســـا)
سعید موزیک (سعید)
کلبه عشق (رضا)
تو را من چشم در راهم (روشنک)
دوستاران (سیاوش)
آوای سکــــوت (سپیده )
تازه های ادبی (مجتبی)
کلبه عشق (بهروز)
رقص اشک (امیــــــر)
بی سرزمین تر از باد (مهدی)
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته دوم دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته سوم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان